فلسفه دین

من در يکی از يادداشتهای آغازين اين مجموعه نياز انسان به دين را از جنبه عقلانی بررسی کرده ام. يعنی فرض کرده ام که دين يک موجود زمينی است و سپس به دنبال دلايلی گشته ام که باعث گشته است تا انسان اين موجود را بسازد.

امروز می خواهم از جنبه معتقدان به دين اين موضوع را بررسی کنم. اگر از يک ديندار بپرسيم که چرا خداوند دين را برای انسانها فرستاده است چه پاسخی خواهد داد؟

يک پاسخ شايد اين باشد که انسانها خير و صلاح خويش را نمی دانند. زيرا ديد انسان محدود است و نمی تواند با اين ديد محدود به همه چيز اشراف داشته باشد. در نتيجه برای زندگی خود نمی تواند درست تصميم بگيرد.

آيا اين ادعا درست است؟ فرض کنيم که اين ادعا درست باشد. پس انسان ديندار با توجه به آن که به خدا وصل است بايد در وضعيت بهتری باشد. يعنی در زندگی بر مبنای خير و صلاح خود حرکت می کند در حالی که انسان بی دين اين گونه نيست و در بعضی موارد اشتباه می کند. پس در جمع وضعيت يک انسان ديندار بايد برتر از يک انسان بی دين باشد. اما آيا اين گونه است؟

اگر از جنبه های مادی و جنبه هايی که ملموس هستند بنگريم بطلان اين حرف به سادگی ثابت می شود. در بعد کلان اگر بنگريم جوامع اسلامی در زمره عقب مانده ترين جوامع هستند. از بعد فردی هم اگر بنگريم بدون ترديد هيچ کس به صرف دين دار بودن به هيچ پيشرفتی نرسيده است.

به طور ساده تر ابزار پيشرفت در دنيای مادی دين نيست.

در گام بعدی دينداران صلاح را از بعد معنوی مطرح می کنند. يعنی می گويند که دين برای سعادت بشر آمده است اما اين سعادت نه در دنيا که در آخرت است.

اولين ويژگی چنين استدلالی آن است که به يک موضوع مبهم دست يازيده است. اين ويژگی مهم دين است که هميشه مبنای خود را بر اساس چيزهايی قرار می دهد که قابل درک با حواس نيستند و بنابراين نمی توان صحت آنها را بررسی کرد.

اين که از کجا معلوم که چنين چيزی وجود دارد را هم خود دين به ما می گويد. اين مثل اين می ماند که کسی وارد شهری شود و بگويد که شهر شما در معرض خطر است بدون آن که هيچ دليلی ارائه دهد و سپس بگويد که برای رفع خطر شما بايد کنترل خود و شهر خود را به من بسپاريد.

دين نيز چنين روشی در پيش گرفته است. در ابتدا می گويد که دنيای آخرتی هست و پس از آن می گويد که بايد تابع من باشيد تا در آن دنيا سعادتمند باشيد.

پرواضح است که چنين روشی پذيرفتنی نيست. يعنی دين وجود عالم بعد از مرگ را توجيه می کند و وجود عالم پس از مرگ دين را.

از طرف ديگر هيچ معيار مشخصی بيان نشده است که دين چگونه سعادت پس از مرگ را به ارمغان می آورد. دين يک جنبه فردی دارد که همان عبادت ها است. عبادت نيز شامل دو بخش است. بخش نخست در بزرگ شمردن خداوند است و بخش دوم دعا است.

اکنون سوال اين است که من روز و شب بگويم که خداوند بزرگ است و از همه چيز برتر چگونه باعث سعادت اخروی می شود؟ اصلا خدا چه نيازی به آن دارد. چنين روشی خدا را مشابه ديکتاتورها و شاهان می کند که نيازمند تملق ديگرانند.

بخش دوم جنبه فردی دين دعا است. دعا اين است که انسان از خدا می خواهد که چيزهايی را به نفع او تغيير دهد. خوب اين چگونه منجر به سعادت اخروی می شود؟ به عبارت ديگر دين آمده است که به ما بگويد که از خدا بخواهيد (دعا کنيد) ‌که سعادت اخروی را به شما بدهد.

خوب نمی شد که خداوند بدون درخواست ما اين کار را می کرد؟ يعنی خدا ما را به اين دنيا آورده است که از او بخواهيم که سعادت اخروی به ما بدهد؟!

جنبه ديگر دين جنبه اجتماعی است. از اين جنبه دين پشتوانه ای است برای اخلاق. اخلاق در واقع مجموعه ای از روشها است که انسانها برای بودن در کنار هم وضع کرده اند. به عبارت ديگر هدف اخلاق دنيوی است و نه اخروی. دروغ گفتن به آن دليل بد است که مخل روابط اجتماعی است

موضوع نخست آن است که مدلی که انسان برای توجيه يک چيز می سازد بر مبنای اطلاعاتش از آن چيز است. بنابراين اين مدل محدود شده است به توانايی های انسان. يعنی چون ما همه واقعيت را در اختيار نداريم بنابراين مدلی نيز که می سازيم دليلی ندارد که همه واقعيت را توجيه کند بلکه تنها بخش هايی از واقعيت را که ما می دانيم توجيه می کند. مثال بارز چنين وضعيتی نيوتن است. اين فرد مدلی ساخت که ساختار فيزيکی دنيا را توجيه می کرد. اما بعدها که اطلاعات انسان راجع به دنيای اطرافش بيشتر شد مشخص شد که مدل نيوتن درست نيست و اپنشتين مدل جديدی ارائه داد که دنيای سرعت های زياد را هم توجيه می کرد.

موضوع دوم آن است که مدل ما در محدوده درک ما قرار دارد. موضوع بسيار ساده است. يک جانور هم نسبت به محيط اطراف خود درکی دارد. اما اين درک نسبت به درک انسان بسيار بسيار ساده است. به عنوان مثال درک يک سوسک از پديده شب و روز چيست؟ آيا او هم متوجه گردش زمين به دور خود می باشد و همين توجيه را برای شب و روز دارد. بديهی است که خير. به عبارت ديگر مدلی که ما برای محيط اطرافمان ارائه می دهيم محدود به سطح درک ما می باشد.

موضوع جالبی که در اين مورد مطرح است آن اس که خود دينداران نيز به چنين محدوديت هايی واقفند. و اصلا اين محدوديت ها را دليلی بر وحی و نياز به پيامبر می دانند. اما آنان فراموش کرده اند که مشکل محدود بودن درک انسان است. به عبارت ديگر يک سوسک از درک حرکت زمين به دور خودش عاجز است. بنابراين حتی اگر اين اطلاع نيز به او داده شود تغييری در درک او حاصل نمی شود